مادر شهید باقری در گفتگوی مشروح با مهر:

ماجرای ضرب و شتم شهید باقری/ خبرنگاری که استراتژیست جنگ شد
پسرک نحیفی که در روز تولدش امیدی به زنده ماندنش نبود حالا نام و تصویرش بر پهنه تاریخ ایران و کوچه ها و خیابانهای کشور نقش بسته است. خبرنگاری که در دوران دفاع مقدس به عنوان استراتژیست مهم جنگ لقب گرفت تا جایی که گفته می شد صدام از صدای او در پشت بی سیم وحشت داشت.

شاید این پرسش در ذهن هر شهروند ایرانی مطرح شود که چگونه امکان دارد یک جوان 20 یا 22 ساله فرماندهی یک گردان، تیپ یا لشکر را بر عهده داشته باشد. برای پاسخ دادن به این سئوالات نمونه ها و افراد زیادی هستند که می‌توان معرفی کرد که یکی از آنها شهید "غلامحسین افشردی" است که همه او را به نام "حسن باقری" می‌شناسند. خبرنگاری که به عنوان یک استراتژیست بزرگ در هشت سال دفاع مقدس شناخته شد به نحوی که صدام حسین در تقسیم بندی جنگ اعلام کرد که جنگ ایران و عراق از لحاظ استراتژیک به دو بخش قبل از شهادت باقری و بعد از شهادت باقری تقسیم می شود.

شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی) در 25 اسفند 1334 مصادف با سالروز میلاد امام حسین(ع) در تهران بدنیا آمد. وی پس از گذراندن دوران دبستان در دبیرستان «مروی» ادامه تحصیل داد و با اخذ دیپلم در سال 54 در دانشگاه ارومیه در رشته دامپروری پذیرفته شد، اما پس از چندی به دلیل فعالیتهای مذهبی و مبارزاتی از دانشگاه اخراج شده و در سال 56 به خدمت سربازی اعزام شد و سرانجام با فرمان حضرت امام(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگانها، سربازی را ترک کرد. وی با پیروزی انقلاب اسلامی وارد فعالیتهای مختلف فرهنگی و اجتماعی از جمله خبرنگاری می شود که در مدت 18 ماه خبرنگاری آثار و گزارشات خوبی را منتشر کرد. در دوران خبرنگاری این شهید او را به نام حسن افشردی می شناختند و خلاقیت و توانایی این خبرنگار آنقدر بالا بود که به عنوان اولین خبرنگار ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی در نخستین سفر خارجی مسئولان به الجزایر سفر می‌کند و در حادثه طبس نخستین خبرنگاری است که در محل حادثه حضور پیدا می کند.
 
خبرنگاری که بنیانگذار اطلاعات سپاه شد
 
حسن باقری و راه اندازی واحد اطلاعات عملیات رزمی شهید باقري در سال 59 با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه های جنوب می شود و در بدو ورود به اهواز «واحد اطلاعات عملیات رزمی» را برای دستیابی دقیق از موقعیت دشمن راه اندازی می کند که این آغازی برای راه اندازی این واحد در ستاد عملیات جنوب می شود. شهید باقری به دلیل بهره مندی از هوش و استعداد فوق العاده در طول دوران حیات خویش در سالهای اولیه جنگ تحمیلی منشأ برکات فراوانی از جمله ایجاد اولین قرارگاه مشترک سپاه و ارتش (قرارگاه نصر) و اولین فرمانده قرارگاه نصر بود که پس از عملیات رمضان به سمت فرماندهی «قرارگاه کربلا» و جانشین فرماندهی کل در قرارگاههای جنوب منصوب شد. پس از شکل گیری سازمان رزمی سپاه با توجه به توان و تجربه های شهید باقری وی به عنوان جانشین فرماندهی یگان زمینی سپاه برگزیده می شود.
 
تاریخ شهادت 9 بهمن ماه 1361
 
شهید باقری که در بین رزمندگان به «سقای بسیجیان» معروف بود، تفکر ویژه دفاعی- نظامی خویش را در عملیاتهای مختلفی همچون ثامن الائمه (شکست حصر آبادان)، طریق القدس(فتح بستان)، فتح المبین و بیت المقدس (فتح خرمشهر) به اثبات رساند و صادقانه در این راه مجاهدت کرد و در حالی که میقات خویش را در جبهه های نبرد یافته بود، ماندن در جبهه های جنوب را بر رفتن به سفر حج ترجیح داد و سرانجام در 9 بهمن 1361 به شهادت رسید. شهید سرلشکرغلامحسین افشردی( حسن باقری) آنچنان مدارج رشد و کمال را در دوره های بحرانی انقلاب و جنگ به سرعت طی نمود که نام خویش را به عنوان «برترین استراتژیست» در تاریخ دوران دفاع مقدس ثبت کرد و در حالی مسئولیت سنگین فرماندهی اطلاعات و عملیات سپاه را برعهده گرفت که بیش از 26 بهار از عمرش نگذشته بود. شهید حسن باقری که به واقع او را بنیان گذار سازمان اطلاعات و عملیات رزم سپاه نامیدند به دلیل شایستگیهای اخلاقی بی نظیر و اندیشه دفاعی والایی که داشت در عمر کوتاه اما پر برکت خویش در دفاع مقدس منشأ تحولات بزرگی در ایجاد و توسعه اطلاعات و عملیات رزمی سپاه و فرمانده فکوری در جنگ نامتقارن بود. شهید سرلشکر حسن باقری با کار مستمر و استفاده مؤثر از نقشه ها و عکسهای هوایی و ماهواره ای به شناخت عمیقی نسبت به عرصه نبرد و نقاط قوت و ضعف دشمن دست یافت و با بررسی و تجزیه و تحلیل شرایط سیاسی کشور که رئیس جمهور وقت (بنی صدر) به دلیل ناکامی در آزادسازی مناطق اشغالی در آن دوران ایجاد کرده بود به عرصه طراحی سازمان رزم ارتقاء و دستیابی به سطوح عالی فرماندهی و هدایت عملیات پای نهاد.
 
تغییر نام غلامحسین افشردی به حسن باقری شهید غلامحسین افشردی که با عضویت در سپاه با نام مستعار «حسن باقری» معروف شد، همواره بر جمع آوری اطلاعات از محیط و موقعیت دشمن و شرایط سیاسی و حتی شرایط روحی نیروهای دشمن به عنوان اهداف عمده و اصلی در خلال جنگ تأکید می کرد و می گفت: «خود بحث اطلاعات هدف است بکوشید این را در ذهنتان جای دهید که اطلاعات هدف واسطه نیست بلکه خود هدف اصلی است و حتی دیگر این اطلاعات هیچ به درد نخورد، نخستین نکته ای که یک فرمانده در عملیات بدان نیاز دارد این است که از جوانب خودش اطلاع داشته باشد تا وضعیت کلی خود را ندانید نمی توانید اطلاعاتی جمع آوری کنید.»
 
وی آگاهی از نقاط قوت و ضعف دشمن را فراتر از تعداد تانکها و نفربرها دانسته و تأکید می کند:« ضعف و قوت دشمن داشتن تانکها نیست بلکه تأثیر فرهنگ ارتش روی افراد است که هنوز نتوانسته ایم برآورد کاملی از روحیه ارتش عراق داشته باشیم و بدانیم که چه زمان این ارتش از هم می پاشد.»
 
اسلحه به دست در خط مقدم به جاي نشستن در اتاق فرماندهي
 
شهید حسن باقری یکی از روشهای شناسایی موقعیت را مسئله کیفیت آرایش دشمن می دانست و معتقد بود که یکی از اشکالات دفاعی ما در آرایش نیروهاست چراکه در روشهای شرقی، نیروی ضعیف در خطوط می ماند و نیروی احتیاط با قوت بیشتری در پشت سر آن قرار می گیرد در حالیکه آرایش نیروهای ما برعکس است و همواره احتیاط ما از نیروی اصلی ضعیف تر است. شهید باقری به گفته همرزمانش غالبا یک تا دو ساعت پس از هدایت اولیه عملیات در خط نبرد حضور می یافت و خود شخصا وضعیت خطوط تصرف شده را با اهداف از پیش تعیین شده ( روی نقشه) کنترل می کرد و نقاط ضعف را بر روی نقشه مشخص و عملکرد واحدهای رزمی و یگانها را در خط ارزیابی و دستور العمل لازم را ابلاغ می کرد و بیش از همه به وضعیت جسمانی بسیجیان می اندیشید و برای اوضاع روحی - روانی آنها به ویژه هنگام عقب نشینی اهمیت ویژه ای قائل بود به طوری که در خصوص حفظ نیروهای رزمنده تأکید می کند:« اگر در شناخت دشمن هزار شهید هم تقدیم شود می پذیریم اما در اثر نا آگاهی از وضعیت دشمن، منطقه و زمین یک شهید هم پذیرفتنی نیست.» 
 
 
 
 
 
وقتی که غلامحسین در کربلا گم شد
 
در روز تولد امام حسین (ع) به دنیا آمده بود اما خیلی ضعیف بود و امید زنده ماندنش کم. من هم دست به دامن امام حسین شدم تا خداوند به عظمت اسم حسین این فرزند را نگه دارد از این رو بود که نامش را "غلامحسین" گذاشتم غلامحسین افشردی."
 
مادر شهید باقری می گوید: این خاطره همیشه در یاد من مانده است. غلامحسین در حرم امام حسین (ع) گم شد. گم شدن او در حرم ابی عبدالله یک پیام برای من داشت. شلوغ بود. حرم خیلی شلوغ بود. هر چی من و پدرش گشتیم، پیدایش نکردیم. البته کاملا مراقب بودیم‌ ولی اصلا نفهیدیم کی و کجا گم شد. خلاصه آمدم ایستادم مقابل ضریح آقا. عرض کردم آقا! این فرزند من غلام شماست، بچه‌ام را از شما می‌خواهم. خدا می‌داند؛ لحظه‌ای نگذشت دیدم، مقابل پای من ایستاده است. خلاصه دوران بچگی‌اش را همین طورها گذارند تا مدرسه. 
 
غلامحسین مثل همه بچه‌ها بود. یک عده خیال می‌کنند ایشان یا بزرگان دیگر نابغه بودند. این حرف‌ها نبود. منتهی بله! بیش از اینکه هوش زیادی داشته باشد، اراده قوی‌ و همت بالا و اهل کوشش و تلاش بود.
 
معلم آنچنانی نداشت و پدرش هم کارمند بود و یک زندگی معمولی و متوسط داشتیم. ایشان در همان مدارسی درس می‌خواند که عامه مردم درس می‌خواندند. با این فرق که از استعداد و هوش خودش به بهترین وجه استفاده کرد و آن را هدر نداد. اینجوری می‌خواهم خدمت‌تان بگویم که هوش را داشت، توانایی را داشت، ذکاوت را داشت، و همه اینها را به اضافه توکل به کار گرفت. 
 
شهید باقری عاشق خبرنگاری بود
 
وی در پاسخ به اینکه چه شد غلامحسین خبرنگاری را پیشه کرد گفت: غلامحسین از همان ابتدا به کار نویسندگی و خبر علاقه داشت. حتی از سن 10 سالگی هم دائما قلم و کاغذ داشت و هر روز یادداشتهای روزانه خود را می نوشت. تا اینکه در روزهای آغازین ایجاد روزنامه جمهوری اسلامی در این روزنامه مشغول به کار شد. حتی در روزهای نخست جنگ به عنوان خبرنگار و فیلمبردار وارد خط مقدم می شد. شما اگر کتاب 5 جلدی یادداشت های غلامحسین را ببینید در می یابید که چگونه 600 صفحه یادداشت های روزانه این شهید روایت روزهای تلخ و شیرین جنگ شده است.
 
غلامحسین کارهایش را به نحوی انجام می داد که ساعت 12 خانه بود. خبرها ها را خوب گوش می کرد ومهمترین خبرها را که به درد مردم میخورد می نوشت. یادم هست وقتی رفته بود لبنان تعداد زیادی عکس گرفته بود بعدش گزارش نوشت که تمام محجبه های لبنان 25 نفر هستند! در حادثه طبس هم همان لحظه به سمت طبس حرکت کرد کلی هم عکس گرفت و گزارش را در روزنامه کار کرد.
 
مستند شهید باقری راضی کننده بود/ بازیگرش جوان نجیب وخوبی است
 
مادر شهید باقری در پاسخ به اینکه در مستند شهید باقری همسر شهید زیاد پررنگ نبود و دلیل آن چیست گفت: خود همسر شهید راضی نبودند. الان هم با همسرش که یک پزشک است زندگی می کند. دختر شهید هم در حال تحصیل در خارج از کشور است و مستند را برایش فرستادیم تا ببیند. این مادر شهید با اینکه این روزها حال و احوال خوشی ندارد باز هم به سوالات خبرنگار مهر پاسخ می دهد و در مورد مستندی که سال گذشته به نام "آخرین روزها زمستان" ویژه زندگی شهید حسن باقری پخش شد گفت: این مستند سه سال طول کشید و برای ما راضی کننده بود. البته تمام اقدامات برای ساخت این فیلم با رضایت خانواده شهید و با برنامه ریزی دقیق شکل گرفت. بازیگر این مستند هم که نقش شهید را بازی می کرد پسری کاملا نجیب و خوبی بود.
 
وی در پاسخ به اینکه آیا به مزار شهید باقری می روید گفت: قبلا هر جمعه می رفتم ولی حالم زیاد خوش نیست و از بعد از ماه رمضان دیگر نتوانستم بروم. دائما یا خانه هستم یا بیمارستان.
 
 
غلامحسین همیشه یک قدم از من عقب تر گام بر می داشت
 
مادر شهید غلامحسین افشردی در مورد زندگی و خصوصیات اخلاقی فرزندش یا همان فرمانده بزرگ جنگ می گوید: غلامحسین هیچ وقت وقتی را که داشت تلف نمی کرد و البته در کار خانه هم بسیار کمک حالم بود. شاید این نکته برای جوانان امروزی قابل تامل باشد. من بعد ها متوجه شدم فرزند شهیدم وقتی با من خرید می آمد طوری قدم بر می داشت که از من جلوتر نباشد و این یعنی احترام بزرگتر را بسیار نگه می داشت. خلاصه می توانم به عنوان بگویم که غلامحسین همه چی تمام بود هم از نظر نجابت، هم شجاعت و هم ایمان وتوکل به خدا.
 
این مادر شهید که 9 نوه دارد می گوید: تریبیت والدین و لقمه حلال می تواند شعله های معرفت را در وجود فرزند ایجاد کند. برای همین خیلی ها حالا از این شهید حاجت گرفته اند و ما هم هروقت نذر ایشان می کنیم الحمد لله خدا کمک می کند.
 
بچه شیطونی بود ولی دلم نمی آمد دعوایش کنم
 
مادر شهید در مورد اینکه شده بود در دوران کودکی یا نوجوانی از دستشان عصبانی بشوید؛ اصلا بچه شیطانی بودند یا نه؟ می گوید: ماشاءالله که خیلی شیطان بود. شیطنتش که گل می کرد دیوار راست را می رفت بالا! در عین حال که محجوب و سر به زیر بود، شجاع و شرور هم بود. در بچگی هم شیطنت خودش را داشت. به اعتراف خود بچه ها، من صبر داشتم والا هر مادری حوصله تحمل این همه جسارت ایشان را نداشت. این را هم تا یادم نرفته بگویم که خدا وکیلی شیطنتش هم قشنگ بود از یک طرف می خواستم دعوایش بکنم از یک طرف دل خودم هم می سوخت.
 
ببینید آن اوایل بچگی هم که شیطنت داشت باز خیلی منظم بود. یعنی در چارچوب خاصی شیطنت می کرد اینکه می گویم این کارهایشان هم دوست داشتن بود به خاطر همین است حد و مرزها را از همان کودکی رعایت می کرد چه می گویم که وقتی بچه هم بود عصای دستم بود. در خانه اگر خودش کاری نداشت حتما مشغول کمک کردن به من بود ما منزلمان یک جوری بود که قدیمی بود اگر توجه کرده باشید حتما دیدید؛ آشپزخانه یک طرف بود اتاق ها یک طرف. همانجا هم بودیم که شهید شد؛ نزدیک ۳۰ سال ما آنجا بودیم. شامی که خورده می شد امان به من و خواهرش نمی‌داد؛ اگر می‌دید مثلا می‌خواهم پرده بزنم پیش از آنکه بگویم دست به کار می شد. متاسفانه برخی از جوانان امروز که امثال ایشان را الگوی خود کرده اند اصلا در این امور از این بزرگواران الگو نگرفته‌اند کمک به اهل خانه افتخار است، عار نیست.
 
 
ماجرای کتک خوردن شهید باقری در راهپیمایی انقلاب
 
مادر شهید می گوید: غلامحسین در ایلام به خدمت سربازی رفت. او را میگذاشتند راننده یک گروهبان تا بیشتر مراقبش باشند که یک وقت کار دستشان ندهد. یک بار هم مردم در یکی از این راهپیمایی ها او را به قصد کشت می گیرند به زدن، بنده خداها خیال کرده بودند غلامحسین آدم رژیم است. بعد هم که امام دستور تخلیه پادگانها را صادر فرمودند و ایشان هم زدند بیرون تا اینکه بالاخره انقلاب شد. در آن دو سال در ستاد استقبال از امام فعالیت می کردند. بعد در جهاد و بعد هم که می رفتند روزنامه جمهوری اسلامی.
 
مادر شهید باقری در مورد شهادت فرزندش می گوید: وقتی غلامحسین مورد اصابت قرار می گیرد تا رسیدن به بیمارستان نیم ساعت به هوش بودند و در مسیر بیمارستان شهید می شوند. ساعت شهادت 13 بود وما ساعت 23 و 30 دقیقه باخبر شدیم.

روزی که زنان ایرانی کلاه به سر شدند + عکس


 رضا شاه بعد از تنها سفر خارجی‌اش به ترکیه در ۱۲ خرداد ۱۳۱۳، تحت تأثیر اقدامات غرب‌گرایانه آتاتورک قرار گرفت، در این دوره نیز شایعاتی درباره ممنوعیت حجاب در مدرسه‌های دخترانه پخش شد، ولی قانونی در این راستا تصویب نشد. او که شدیداً تحت تأثیر بی‌حجابی زنان ترکیه قرار گرفته بود، این مسئله را پس از یک سال از گذشت سفر به ترکیه در آذر ۱۳۱۴ به محمود جم «رئیس‌الوزرا» چنین بازگو کرد:

" نزدیک دو سال است که این موضوع سخت فکر مرا به خود مشغول داشته‌ است، خصوصاً از وقتی که به ترکیه رفتم و زن‌های آنها را دیدم که «پیچه» و «حجاب» را دور انداخته و دوش به دوش مردهایشان در کارهای مملکت به آنها کمک می‌کنند، دیگر از هر چه زن چادری است بدم آمده ‌است. اصلاً چادر و چاقچور دشمن ترقی و پیشرفت مردم است. درست حکم یک دمل را پیدا کرده که باید با احتیاط به آن نیشتر زد و از بینش برد."

"

در پی آن بخشنامهٔ کشف حجاب جهت تصویب رضاشاه در تاریخ ۲۷ آذر ۱۳۱۴ از طرف رئیس‌الوزرا به دربار فرستاده شد تا در آغاز دی ‌ماه فرمان اجرای غیر رسمی قانون کشف حجاب به تمام ولایات ایران ارسال گردد. رضا شاه در ۱۷ دی سال ۱۳۱۴ طی جشن فارغ‌التحصیلی دختران بی‌حجاب در دانشسرای مقدماتی رسماً بر کشف حجاب تاکید کرد.

در واقع رضا شاه بعد از مسافرت ترکیه، از رفع حجاب زن ها صحبت می‌کرد و به هیأت دولت می‌گفت: «ما باید صوره‌ و سنتا غربی بشویم و باید در قدم اول کلاه‌ها تبدیل به شاپو بشود و نیز باید شروع به رفع حجاب زن‌ها نمود و چون برای عامه‌ی مردم دفعتا مشکل است اقدام کنند، شما وزراء معاونین باید پیشقدم شوید... به حکمت، وزیر فرهنگ، دستور داد که در مدارس زنانه معلمان و دخترها باید بدون حجاب باشند و اگر زن و دختری امتناع کرد او را در مدارس راه ندهند».

در خاطرات افراد متعددی که خود آنها از دست اندرکاران حکومت رضا خانی بودند، تحمیلی بودن واقعه‌ کشف حجاب کاملا مشهود است. بدالملوک بامداد می‌نویسد: «... به اشاره اعلیحضرت رضا شاه...، عده‌ای از زنان فرهنگی انتخاب... و به آنها گفته شد که مأموریت دارند تا جمعیتی تشکیل بدهند... این جمعیت در جلسات بعد نام کانون آزادی را برای خود اختیار کرد». این کانون به ریاست خانم دولت‌آبادی وظیفه داشت برای متجدد کردن بانوان تلاش کند، به دلیل مقاومت اجتماعی، کانون عملا کاری از پیش نبرد، قرار شد در مدارس تدریجا مجالس جشن و سرور با روی باز و بدون حجاب برگزار گردد.

"

البته انتشار این خبر با واکنش‌های اجتماعی مواجه گردید که نخستین واکنش را علمای شیراز بروز دادند. در فروردین 1314 دختران مدرسه‌ "مهر آیین شیراز" را مجبور کرده بودند که بدون حجاب در مراسمی حاضر شوند. در این رابطه علمای شیراز تلگرافی اعتراض آمیز به شاه زدند و این در شرایطی بود که شاه آماده می‌شد تا بر برداشتن حجاب زنان دربار و ملکه و دخترانش آنان را با غافله‌ تمدن غربی همراه سازد.

جریان اجبار محصلین به کشف حجاب در تهران و شهرها ادامه یافت. در مقابل اجرای این سیاست بود که واقعه‌ خونین مسجد گوهرشاد پیش آمد. با انتشار خبر قیام گوهرشاد، مقدمات اعتراض اجتماعی وسیعی فراهم شده بود. اما فقدان رهبری منسجم و خشونت عوامل شاه باعث شد نه تنها این اعتراض ظهور پیدا نکند بلکه شاه را مصمم به اجرای خشونت بار کشف حجاب نماید. که همانطور که گفته شد مقدمات امر این گونه بودکه در هفده دی ماه 1314 ش. در دانشسرای عالی تهران مراسمی برگزار گردید. در این مراسم همسران صاحب منصبان، همسر و دختران شاه رسما بدون حجاب ظاهر شدند و این روز به نام «روز آزادی زن» و «کشف حجاب» نامگذاری شد.

حکمت وزیر فرهنگ آن زمان که خود در آفرینش کشف حجاب فعال بود در مورد تبعات این واقعه می‌نویسد:«بلافاصله بعد از مراسم 17 دی دو امر پیش آمد که یکی به حد افراط و دیگری به حد تفریط بود. از یک طرف بعضی از زن‌های معلوم الحال به کافه‌ها و رقاص‌خانه‌ها هجوم آورده و همه در مرئی و منظر جوانان بوالهوس به رقص پرداخته و با آن جوانان به انواع رقص‌های معمول فرنگستان مشغول دست افشانی و پایکوبی شدند و از طرف دیگر مأمورین شهربانی و پلیس‌ها در تهران و... برحسب دستور وزارت کشور به زنان بی‌خبر مزاحم شده و آنها را به اجبار وادار به کشف حجاب می‌کردند....»

"

در کتاب «خاطرات صدر الاشراف» نیز آمده است: «در اتوبوس زن با حجاب را راه نمی‌دادند... بعضی از مأمورین زن‌هایی که پارچه روی سر انداخته بودند اگر چه چادر معمولی نبود از سر آنها کشیده [و]‌ پاره پاره می‌کردند و اگر زن فرار می‌کرد او را تا توی خانه‌اش تعاقب می‌کردند و به این هم اکتفا نکرده اتاق زن‌ها و صندوق لباس آنها را تفتیش کرده،... من این حرکات وحشیانه‌ی مأمورین پست فطرت را در ولایات زیاد شنیده بودم...»

درباره واقعه خونین مسجد گوهرشاد نیز در تاریخ اسناد بسیاری وجود دارد که ماجرا اینطور بوده است، به دنبال اقدامات رضاشاه درباره اصرار بر کشف حجاب، واعظ مسجد گوهرشاد چند روزي را پی در پی به نفی و مخالفت با این جریان می پردازد و مسجد  می شود محل اجتماع و سخنراني عليه اسلام زدايي تا اینکه اجتماعات مردمي وسيعتر و اعتراضات گسترده‌تر می شود.

به همين خاطر به شهرباني مشهد دستور داده می شود وعاظ معروف را دستگير کنند. عده‌اي از وعاظ خراسان دستگير شدند اما روحانيون و خطبا خصوصا شيخ محمدتقي نيشابوري معروف به بهلول در افشاي سياست اسلام زدايي رضاشاه مصمم‌تر شدند تا اینکه سرانجام به دستور رضاشاه در روزهاي 20 و 21 تير ماه 1314 شمسي مسجد گوهرشاد که مملو از جمعيت معترض بود مورد حمله قشون قزاق قرار گرفت و مسجد گوهرشاد به خاک و خون کشيده شد و در نتیجه آن بيش از دو هزار تا پنج هزار تن به شهادت رسيدند و حدود هزار و پانصد نفر به اسارت نيروهاي قزاق در آمدند.

"

با اجرای قانون کشف حجاب، بخشی از زنان که مسن‌تر و سنتی بودند عملاً در خانه محبوس شدند. وزارت فرهنگ حکم داد از ورود زنان باحجاب به دانشگاه جلوگیری شود و معلمان زن مدرسه‌ها و استادان زن دانشگاه‌ها مجبور شدند بی حجاب به کلاس درس بروند. در تهران و سایر شهرها ماموران شهربانی به دختران دانش‌آموز و زنانی که حجاب داشتند لزوم اجرای قانون را گوشزد می کردند.

این مسئله در شهرهای کوچکتر نمود بیشتری داشت و حضور زنان بی‌حجاب در مجامع به هیچوجه برای مردم قابل تحمل نبود. در بعضی شهرها مردم علیرغم وجود مأمورین محافظ مسلح از زنان بی‌حجاب به آنها حمله می‌کردند و درگیری به وجود می‌آوردند، یا به تمسخر آن زنان می‌پرداختند که نتیجه آن نیز درگیری مردم و مأمورین بود. در بعضی نقاط دیگر مردم از بیرون آمدن از خانه و معاشرت‌های عمومی خوددداری می‌کردند تا خود را از عواقب این حکم مصون نگهدارند.

شاید شدیدترین و در حین حال قابل تأمل ترین نوع مقابله با کشف حجاب - بر اساس برخی اسناد - اقدام برخی خانواده ها به مهاجرت از کشور بود. در چندین سند به این نکته اشاره شده است که در مناطق مرزی ایران با افغانستان و عراق، برخی افراد و به خصوص عشایر در صدد انجام چنین اقدامی برآمده اند و برخی نیز مهاجرت کرده اند.

برای مثال در گزارش از ایالت خراسان به ریاست وزرا به تاریخ 27/4/1315 با اشاره به اینکه: «چون اطلاعات واصله حاکی بود که مأمورین امنیه در سرحدات برای برداشتن چارقد مستمسک به خشونت و سختی شده و در بعضی موارد نیز منافع شخصی خودشان را در نظر می‌گیرند» خاطرنشان گردیده: «ادامه این ترتیب، ممکن است مشکلاتی تولید نماید و بعضی از ساکنین نقاط سرحدی پس از رفع محصول (کشاورزی)به طرف افغانستان کوچ نمایند».

"

در همین راستا در گزارش دیگری از خرمشهر به تاریخ 8/11/1314 صراحتاً از مهاجرت چندین خانواده به عراق اشاره شده و می افزاید: «... از خرمشهر اهالی به طور قاچاق در نتیجه تجدد و تربیت نسوان به خاک عراق رفته اند... قونسول بصره هم خبر مزبور را تأیید کرده» در ادامه از لزوم اتخاذ تدابیری برای معاودت آنان سخن به میان آمده است.

حجت الاسلام و المسلمین فلسفی نیز در خاطرات خود درباره واقعه کشف حجاب می گوید: "توطئه کشف حجاب از ماجرای کشف حجاب و جنایاتی که رضاخان و مزدورانش در حق زنان و مردم و نوامیس مسلمین انجام می‌دادند، خاطراتی بسیار تلخ دارم که واقعا نمی‌دانم چگونه بیان کنم. مناظری می‌دیدم که از بس سنگین‌ و سخت بوده، نمی‌توانستم بایستم و نظاره‌گر باشم. با عجله رد می‌شدم که نبینم.

فراموش نمی‌‌کنم روزی پیرزنی که موهای سفیدش را حنا بسته بود، چادر به سر کرده بود و زیر چادرش هم روسری داشت که آن زمان چارقد می‌گفتند. ناگهان یک پاسبان پلید سر رسید و چار را از سر پیرزن کشید. اما وقتی چارقد را کشید مقداری از موی سر زن هم کنده شد. پیرزن بیچاره سر برهنه بر زمین نشست و نمی‌دانست چه باید بکند. عمل آن مأمور جهانی با آن زن محترم در آن سن و سال، خیلی دردآور و تأسف بار بود.

"

در همان روزها از طرف دولت به مردم دستور داده بودند که اهالی هر محل مجلسی بگیرند و زن‌ها و دخترهایشان را بدون حجاب به آنجا بیاورند تا بی‌حجابی عادی شود. خدا می‌داند که در اوائل کار در محلات شهر چه خبر بود. وقتی می‌گفتند امشب مجلس در این کوچه برگزار می‌شود، مردم مسلمان و متدین و زن‌های شریف و با عفت نمی‌دانستند چه بکنند. آنها لباس گشادی می‌پوشیدند و سر را با یک پارچه بزرگ می‌بستند.

من بارها دیدم که عده‌ای با این هیأت به طرف مجلس جشن می‌رفتند، اما زار و زار بر بدبختی خود اشک می‌ریختند. با این وضعف مجلس بلا و مجلس مصیبت به نام مجلس جشن بر پا می‌شد و رژیم گمان می‌کرد که مردم مسلمان ننگ بی‌حجابی را پذیرفته‌اند. آن روزگار گذشت، اما تاریخ تلخی بود. آن قدر تلخ، که هرگز از یاد نمی‌رود. هر وقت بعضی از آن مناظر را به یاد می‌آورم بی‌اختیار حالت تأثر و گریه به من دست می‌دهد."

این فشارها تا جایی بود که بعد از تبعید رضا شاه در سال 1320 که فشارها کم تر و به مرور از بین رفتن، جمعی از زنان یزد در نامه ای به مجلس شورای ملی از ظلم و ستمی که در دوره رضا خان در پی دستور الزامی شدن کشف حجاب، رفته است، بر اساس سند زیر گزارشی برای مجلس فرستاده اند:

[تظلم زنهای یزد به مجلس شورای ملی،‌ 23 مهر 1320]

مجلس شورای ملی، شماره 5310، مورخه 23/7/1320

" بعدالعنوان – به عرض می‌رسانیم در این موقع که اراده شاهنشاه ما به پایه قانون مشروطیت استوار زبان و قلم آزاد شما نمایندگان ملت می‌توانید برای بیچارگان و ستمدیدگان دادرسی فرمائید متأسفانه آنچه در رادیوها شنیده و یا روزنامه‌ها مطالعه می‌شود؛ هیچ اسمی از ظلم و ستمهایی که چندین سال است به ما بیچارگان شده نیست که به واسطه یک روسری یا چادرنماز در مجله‌ها حتی از خانه به خانه همسایه طوری در فشار پاسبان و مأمورین شهربانی واقع بوده و هنوز هم هستیم که خدا شاهد است از فحاشی و کتک زدن و لگد زدن هیچ مضایقه نکرده و نمی‌کنند و اگر تصدیق حکما آزاد بود از آمار معلوم می‌شد که تا بحال چقدر زن حامله یا مریضه به واسطه لطمات و صدمات که از طرف پاسبانها به آنها رسیده جان سپردند و چقدر از ترس و حرص فلج شدند وچقدر مال ما را به اسم روسری یا چادر نماز به غارت بردند و چه پولهایی از ما به هر اسمی و رسمی گرفته شده خدا می‌داند اگر یک نفر از ماها با روسری یا چادر نماز به دست یک پاسبان می‌افتاد مثل اسرای شام با ماها رفتار می‌کردند بهترین رفتار آنها با ما با همان چکمه‌ها لگد بر دل و پهلوی ما بود و اگر به پول ما زیادتر، لذا استدعای عاجزانه داریم اولا انتقام ما ستمدیدگان را از این جابران بکشید و هندوستان که این قدر ادیان مختلف هست همه آزاد هستند مخصوصا مسلمانان دارای حجاب هستند لذا از نمایندگان محترم مسلمان کلیه ملت ایران استدعا داریم استراحاما حال، دیگر دست ظلم و تعدی و شکنجه از سر ما زنهای مسلمان ایران کوتاه و ماها را آزاد فرمائید در خاتمه با تقدیم امضای جمعی از زنهای یزد – رونوشت برابر اصل است ".

غیرت... همین!


آقا مهدی، شهیدی که فدای گل نرگس شد+تصاویر


مهدی وقتی شهید شد چند روز به ولادت حضرت مهدی(ع) مانده بود و نزدیک بود ۲۱ سالش تموم بشه. سلام بر ۱۵ فروردین ۱۳۴۶ که به دنیا آمد و سلام بر ۱۰ فروردین ۶۷ و یازدهم ماه شعبان که به لقای پروردگار رفت.

خبرگزاری فارس: آقا مهدی، شهیدی که فدای گل نرگس شد+تصاویر

شهید مهدی فلاح بچه نارمک تهران بود و 15 بهار از عمرش گذشته بود که پا توی جبهه گذاشت و عمده روزهای جبهه را هم در لشگر ده سیدالشهداء(ع) سپری کرد. مهدی مشامش خیلی تند و تیز بود و بوی عملیات رو زود حس می‌کرد.

عکس هوایی محل شهادت این دو عزیز در کردستان عراق

یک مدت رفت گردان مخابرات، یک مدت رفت گردان حضرت علی اصغر (ع) و بی سیم چی شهید اسکندرلو بود و بعد هم رفت واحد دیده بانی گردان ادوادت، چون اون واحد پاتوق بچه‌های مسجد جامع نارمک بود. ماموریت بچه های این واحد این بود که شب عملیات یک بی سیم به کول می‌گرفتند و چند نارنجک هم به کمر می‌بستند و با گردان‌هایی که برای عملیات می‌رفتند همراه می‌شدند و در حین عملیات با گرا دادن مواضع دشمن آتش ادوات را روی محل تجمع نفرات و تجهیزات دشمن متمرکز می‌کردند تا رزمنده ها بتوانند با حداقل تلفات به سنگرهای دشمن برسند.

 

شب عملیات والفجر8-از سمت چپ شهید مهدی فلاح -شهید جعفرجنگروی جانشین لشگر10سیدالشهداء(ع)-شهید ناظریان معاون گردان علی اصغر(ع)

اولین باری که مهدی رو دیدم قبل از عملیات خیبر توی پادگان ابوذر سرپل ذهاب بود که یک کلاه نخی به سر داشت و بی سیم پی آر سی 77 روی دوشش بود. من بیشتر مهدی رو شبهای عملیات می‌دیدم. شب عملیات والفجر 8 در بیمارستان خرمشهر هم دیگه رو دیدیم. مهدی یک لایف ژاکت نارنجی به تن داشت. از من سوال کرد: شما امشب با کدوم گردان جلو میری؟

گفتم: قراره با لباس غواصی از اروند رد بشیم؛ شما امشب کجایی؟

گفت: من هم با گردان حضرت علی اصغر(ع) میایم. قراره با لایف ژاکت سوار قایق بشیم و وارد جزیره ام الرصاص شویم.

 

بی سیم چی های گردان علی اصغر(ع) شهید مهدی ایستاده نفر اول سمت راست

 

 

 

اردیبهشت ماه سال  65 و شب عملیات سیدالشهداء(ع)  باز توی مقر الوارثین(مقرگردان تخریب ل10) در منطقه فکه دیدمش. گردان حضرت علی اصغر آمده بود که شب اول به دشمن حمله کنه و مهدی یک بی سیم روی کولش بود و شبهای عملیات دیگه...

 

 

 

اردوگاه قلاجه-تیرماه 65- شهید مهدی با بچه های واحد دیده بانی

 

 آخرین دیدار یک روز قبل از شهادتش بود. تازه عملیات بیت المقدس 4 روی ارتفاعات شاخ شمیران انجام شده بود و گردانهای و واحدهای خط شکن برای استراحت و بازسازی عقب اومده و کنار رودخانه‌ای که از داخل شهر بیاره رد می‌شد چادر زده بودند.

 

 

 

 

اردوگاه دز- سال 63 مهدی 17 ساله بود

 مهدی هم با بچه های دیده بانی ادوات لشگر10سیدالشهداء(ع) بعد از چند روز کار سخت و هدایت آتش روی مواضع دشمن بعثی برای استراحت و تجدید قوا عقب اومده بودند. من از آشپزخانه ل10 به سمت حلبچه می‌رفتم که کنار رودخانه مهدی رو دیدم. با هم سلام علیک کردیم.

 

 

گفت: مقر شما کجاست؟

گفتم: ما هم 500متر جلوتر از شما هستیم.

گفت: کجا میری؟

گفتم: دشمن داره فشار میاره تا شاخ شمیران رو پس بگیره. داریم با بچه های تخریب میریم برای مین گذاری جلوی دشمن. بهش گفتم: ابوطالب مبینی هم توی گردان ماست.

گفت: به ابوطالب سلام برسون و مواظب خودتون باشید و ما رو هم دعا کنید.

 

 

اردوگاه فرات -اردیبهشت65-رزمندگان گردان علی اصغر (ع)-در وسط تصویر شهید اسکندرلو فرمانده گردان علی اصغر(ع) دیده میشود

 

و این آخرین دیدار ما با مهدی بود و فردای اونروز، دشمن بعثی که دیگر نا امید از پس گرفتن ارتفاع شاخ شمیران شده بود با هواپیما و با بمب های خوشه ای  مقر گردان ها و واحدهای لشگر ده سیدالشهداء(ع) در شهر بیاره را بمباران کرد که مهدی و تعدادی از همرزمانش به شهادت رسیدند.

 

 

 

 مهدی وقتی شهید شد چند روز به ولادت مهدی (ع) مانده بود و نزدیک بود که بیست و یک سالش تموم بشه. سلام بر 15 فروردین سال 1346که به دنیا آمد و سلام بر 10فروردین سال 67 و یازدهم ماه شعبان که به لقاء پروردگار رسید.

 

 

دروازه قرآن قبل از عملیات سیدالشهداء(ع)-اردیبهشت65 اردوگاه فرات

 

ابوطالب مبینی هم سه روز بعد در 12 فروردین که مصادف با شب نیمه شعبان بود در همین منطقه با راکت شیمیایی دشمن که از هواپیما شلیک شد به همراه 12 نفر از همرزمان تخریبچی اش به شهادت رسید.

 

 

شب عملیات والفجر8 - بیمارستان خرمشهر-دروازه قرآن یا دروازه بهشت-شهید مهدی با بادگیرآبی و لایف ژاکت نارنجی

 

راوی:جعفرطهماسبی

چه کسی حاضره یک «مین» منور رو با درجه حرارت 1600 درجه سانتیگراد که توی سکوت و تاریکی شب داره میسوزه و نزدیکه که عملیات لو بره و جون هزاران رزمنده به خطر بیفته توی شکمتون بگیرید
و ذره ذره آب بشید و بسوزید و ذغال بشید و دم نزنید؟! . . .
31 سال پیش یک همچین روزی
این شهید 15 ساله
[رضا میرزائی]
این کار رو کرد !!


برای شادی روح شهدا صلوات


روایت زاکانی از مداحی که با مراجعه به قرآن زمان شهادتش را فهمید



علی زاکانی می‌گوید: مصطفی از بچه‌های دوست داشتنی گردان تخریب بود؛ در عملیات بدر به او گفتند که شهید می‌شوی؛ او قرآن را باز کرد، آیه 12 سوره طه آمد و مصطفی گفت: «من این بار رفتنی هستم».

خبرگزاری فارس: روایت زاکانی از مداحی که با مراجعه به قرآن زمان شهادتش را فهمید

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، علی زاکانی از رزمنده بسیجی لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) و لشکر 10 سیدالشهدا(ع) بود که از 15 سالگی به جبهه رفت و 62 ماه فضای روحانی و معنوی جنگ را زیر آتش دشمن با 15 عملیات تجربه کرد. وی که یادگار شهدای تخریب و اطلاعات و عملیات است، روایت می‌کند از مداح شهیدی که با مراجعه به قرآن کریم، به زمان شهادتش پی ‌بُرد.

                                                              ***

شهید مداح مصطفی مبینی

دوستی داشتیم به نام «مصطفی مبینی». او در گردان تخریب آدم ویژه‌ای بود. در مجموع بچه‌های گردان تخریب، ویژگی‌های خاصی داشتند. در تخریب اخلاص بسیار بالایی بود. چون بچه‌ها سر و کارشان با مین بود آن هم در شب، در عملیات با آن استرس و فشار خیلی اخلاص می‌خواهد با مین کار کردن؛ چون هر لحظه ممکن است مین منفجر شود و طرف را تکه تکه کند. ویژگی‌های «مصطفی مبینی» ویژگی بود که ما هر بار عملیات می‌شد، می‌گفتیم: «مصطفی در این عملیات حتماً شهید می‌شود».

قبل از عملیات «خیبر» یکی از رفقای ما به نام ناصر در خواب دیده بود چند نفر از بچه‌ها از جمله مصطفی، شهید می‌شوند. آمد و رو به بعضی بچه‌ها گفت شما شهید می‌شوید. مصطفی گفت: «اجازه بدهید من به قرآن رجوع کنم!» او به قرآن رجوع کرد، بعد لحظاتی گفت: «نه من در این عملیات شهید نمی‌شوم».

عملیات «بدر» شد. ما می‌خواستیم حرکت کنیم. آقای جعفر طهماسبی رو به مصطفی گفت: «مصطفی تو این بار دیگر حتماً رفتنی هستی!» مصطفی قرآن را باز کرد، آیه 12 سوره طه آمد. «إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى» مصطفی گفت: «من این بار رفتنی هستم...».

مصطفی ظهر روز ششم عملیات در شرق دجله کنار ما نماز می‌خواند که خمپاره آمد خورد به پهلویش در حال جان دادن بود که ما آوردیمش عقب و شهید شد... بعضی‌ها با قرآن چنین سَر و سِر دارند.

مثنوی شیعه از مرحوم آغاسی



شیعه یعنی شیر ؛ یعنی شیرمرد

ساقي امشب باده از بالا بريز 
باده‌اي بي‌رنگ و آتشگون بده
اي انيس خلوت شب‌هاي من
محو كن در باده‌ات جام مرا
يا علي! درويش و صوفي نيستم
فاش مي‌گويم كه كوفي نيستم
ليك مي‌دانم كه جز دندان تو
هيچ دندان لب نزد بر نان جو
يا علي! لعل عقيقي جز تو نيست
هيچ درويشي حقيقي جز تو نيست
لنگ لنگان طريقت را ببين
مردم دور از حقيقت را ببين
مست ميناي ولايت نيستند
سرخوش از شهد ولايت نيستند
خيل درويشان، دكان آراستند
كام خود را تحت نامت خواستند
خلق را در اشتباه انداختند
يوسف ما را به چاه انداختند
كيستند اينان؟ رفيق نيمه راه
وقت جان‌بازي به كنج خانقاه
فصل جنگ آمد، تماشاگر شدند
صلح آمد، لالة پرپر شدند
دل به كشكول و تبر زين بسته‌اند
بهر قتلت‌، تيغ زرين بسته‌اند
موج‌ها از بس تلاطم كرده‌اند،
راه اقيانوس را گم كرده‌اند
موج‌ها را مي‌شناسي مو به مو
شرحي از زلف پريشانت بگو
باز كن ديباچة توحيد را
تا بجويد ذره‌اي خورشيد را
يا علي! بار دگر اعجاز كن
مشت‌هاي كوفيان را باز كن
باز كن چشمان نازآلوده را
بنگر اين چشم نيازآلوده را
باز گو، شعب ابي‌طالب كجاست؟
آن بيابان عطش غالب كجاست؟
تا ز جور پيروان بوالحكم
سنگ طاقت را ببندم بر شكم
تشنگي در ساغرم لبريز شد
زخم تنهايي فسادانگيز شد
آتشي انداخت در جان و تنم
كاين چنين بر آب و آتش مي‌زنم
تاول ناسور را مرهم كجاست؟
مرهم زخم بني‌آدم كجاست؟
مرهم ما جز تولاي تو نيست
يوسفي؛ اما زليخاي تو كيست؟
شاهد اقبال در آغوش كيست؟
كيسة نان و رطب بر دوش كيست؟
كيست آن كس كز علي يادي كند؟
بريتيمان من امدادي كند؟
دست گيرد كودكان درد را
گرم سازد خانه‌هاي سرد را
اي جوانمردان! جوانمردي چه شد؟
شيوة رندي و شب‌گردي چه شد؟
بندگي تنها نماز و روزه نيست
آب تنها در ميان كوزه نيست
كوزه را پر كن ز آب معرفت
تا در او جوشد شراب معرفت
حرف حق را از محقق گوش كن
وز لب قرآن ناطق گوش كن
بعداز آن بشنو ز «نظم أمركم»
تا شوي آگاه بر اسرار خم
خم تو را سرشار مستي مي‌كند
بي‌نياز از هرچه هستي مي‌كند
هرچه هستي، جان مولا مرد باش
گر قلندر نيستي، شب‌گرد باش
سير كن در كوچه‌هاي بي‌كسي
دور كن از بي‌كسان دلواپسي
اي خروس بي‌محل! آواز كن
چشم خود بربند و بالي باز كن
شد زمين لبريز مسكين و يتيم
ما گرفتار كدامين هيأتيم؟
با يتيمان، چاره «لاتقهر» بود
پاسخ سائل، «ولاتنهر» بود
دست بردار از تكبر وز خطا
شيعه يعني جود و احسان و عطا
بادة «ممّا رزقناهم» بنوش
«ينفقون» بنيوش و در انفاق كوش
هم بنوش و هم بنوشان زين سبو
«لن تنالوا البرّ حتّي تنفقوا»
يا علي امروز تنها مانده‌ايم
در هجوم اهرمن‌ها مانده‌ايم
يا علي شام غريبان را ببين
مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را برهم بزن
زخم‌هاي كهنه را مرهم بزن
مشك‌ها در راه، سنگين مي‌روند
اشك‌ها از ديده رنگين مي‌روند
مشك‌هاي خسته را بردوش گير
اشك‌ها را گرم در آغوش گير
حيدرا! يك جلوه محتاج توام
دار برپا كن كه حلاج توام
جلوه‌اي كن تا كه موسايي كنم
يا به رقص آيم مسيحايي كنم
يك دو گام از خويشتن بيرون زنم
گام ديگر بر سر گردون زنم
گام بردارم؛ ولي با ياد تو
سر نهم بر دامن اولاد تو
شيعه يعني شرح منظوم طلب
از حجاز و كوفه تا شام و حلب
شيعه يعني يك بيابان بي‌كسي
غربت صدساله، بي دلواپسي
شيعه يعني صد بيابان جستجو
شيعه يعني هجرت از من تا به او
شيعه يعني دست بيعت با غدير
بارش ابر كرامت بر كوير
شيعه يعني عدل و احسان و وقار
شيعه يعني انحناي ذوالفقار
از عدالت گر تو مي‌خواهي دليل
ياد كن از آتش و دست عقيل
جان مولا حرف حق را گوش كن
شمع بيت‌المال را خاموش كن
اين تجمل‌ها كه بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست
مي‌سزد كز خشم حق پروا كنيم
در مسير چشم حق پروا كنيم
اين دو روز عمر، مولايي شويم
مرغ، اما، مرغ دريايي شويم
مرغ دريايي به دريا مي‌رود
موج برخيزد به بالا مي‌رود
آسمان را نور باران مي‌كند
خاك را غرق بهاران مي‌كند
ليك مرغ خانگي در خانه است
روز و شب در بند مشتي دانه است
تا به كي در بند آب و دانه‌اي؟
غافل از قصاب و صاحب‌خانه‌اي؟
شيعه يعني وعده‌اي با نان جو
كشت صد آيينه تا فصل درو
شيعه يعني قسمت يك كاسه شير
بين نان خشك خود با يك اسير
چيست حاصل زين همه سير و سلوك؟
پا و تاول، چهره و چين و چروك
سال‌ها صورت ز صورت بافتيم
تا ز صورت‌ها كدورت يافتيم
يك نفر بر قامتي رعنا نبود
يك رسوخ از لفظ بر معنا نبود
گرچه قرآن را مرتب خوانده‌ايم
از قلم نقش مركب خوانده‌ايم
سوره‌ها خوانديم بي‌وقف و سكون
كس نشد واقف به سرّ «يسطرون»
سرّ حقّّ مسطور ماند و در كتاب
عالمان علم صورت در حجاب
اي برادر عالمان بي‌عمل
همچو زنبورند ليكن بي‌عسل
علم‌ها مصروف هيچ و پوچ شد
جان من برخيز! وقت كوچ شد
از نفوذ نفس خود امدادگير
سير معنا را ز مجنون يادگير
اي خوش آن جهلي كه ليلايي شوي
هر نفس لاگوي، الاّيي شوي
تا به كي در لفظ ماني همچو من؟
سير معنا كن چو هفتاد و دو تن
همچو يحيي گر نهي سر درطبق
مي‌شود عريان به چشمت سرّحق
شيعه يعني عشق‌بازي با خدا
يك نيستان تك‌نوازي با خدا
شيعه يعني هفت خطي در جنون
شيعه طوفان مي‌كند در كاف و نون
شيعه يعني تندر آتش فروز
شيعه يعني زاهد شب، شير روز
شيعه يعني شير، يعني شيرمرد
شيعه يعني تيغ عريان در نبرد
شيعه يعني تيغ، يعني موشكاف
شيعه يعني ذوالفقار بي‌غلاف
شيعه يعني «سابقون السّابقون»
شيعه يعني يك تپش عصيان و خون
شيعه بايد آب‌ها را گِل كند
خط سوم را به خون كامل كند
خط سوم خط سرخ اولياست
كربلا بارزترين منظور ماست
شيعه يعني بازتاب آسمان
بر سَر ني، جلوة رنگين كمان
پرچم زلفت رها در باد شد
وز شميمش كربلا ايجاد شد
آنچه شرح حال خويشان تو بود
تاب گيسوي پريشان تو بود
مي سزد ني، نكته‌پردازي كند
در نيستان آتش اندازي كند
صبر كن ني از نفس افتاده است
ناله بر دوش جرس افتاده است
كاروان، بي مير و بي پشت و پناه
در غل و زنجير، مي‌افتد  به راه
مي‌رود منزل به منزل در كوير
تا بگويد سرّ بيعت با غدير
شيعه يعني امتزاج نار و نور
شيعه يعني رأس خونين در تنور
شيعه يعني هفت وادي اضطراب
شيعه يعني تشنگي در شط آب
شيعه يعني دعبل چشم انتظار
مي‌كشد بر دوش خود چهل سال دار
شيعه بايد همچو اشعار كميت
سر نهد بر خاك پاي اهل بيت
يا فرزدق‌وار در پيش هشام
ترك جان گويد به تصديق امام
مادر موسي كه خود اهل بلاست
جرعه نوش از بادة جام بلاست
در تب پژواك بانگ الرّحيل
مي‌دهد فرزند بر دامان نيل
نيل هم خود شيعة مولاي ماست
اكبر اوييم و او ليلاي ماست
اين سخن كوتاه كردم والسّلام
شيعه يعني تيغ بيرون از نيام
باده از خم‌خانة مولا بريزز

ان كه دوش‌ام داده‌‌اي افزون بده

مي‌چكد نام تو از لب‌هاي من

كربلايي كن سرانجام مرا

خوردن غذای اعیانی در جبهه+ عکس


حرف اول و آخرشان امام بود. ولایت ایشان را به حقیقت پذیرفته بودند و کاری نمی‌کردند جز برای پیشبرد فرامین امام. سن و سال هم اهمیتی نداشت؛ هر کدام مردی بودند در مقابل استکبار. آن ۱۳ ـ ۱۴ ساله‌هایی که رختخواب راحت، کلاس درس، دست‌پخت مادر و تمام راحتی‌هایی می‌توانست شامل حالشان شود را کنار گذشتند.


اگر مختصر بخواهیم از وضعیت جبهه برای این مردان کوچک بگوییم، خاک سرد استراحتگاه‌شان بود؛ فقط یک دست لباس خاکی را هفته‌ها بر تن داشتند، غذایی که خیلی به‌شان مزه می‌داد سیب‌زمینی و تخم‌مرغ آب‌پز بود، خواب راحت‌شان در نهایت یا ایستاده بود یا اینکه ساعتی در سنگر می‌خوابیدند، شانه‌ها از سنگینی بار کوله‌ و وسایلشان خم می‌شد، دوستان و همرزمان جلوی چشم‌شان تکه‌تکه می‌شدند، گاهی حتی فرصت نمی‌کردند نامه‌ای برای پدر و مادر بنویسند، گریه‌هایشان در سجاده شبانه‌شان بود و مشتاق دیدار یار...


این عکس اثری از «مهدی جانی‌پور» است که در فکه، طی عملیات والفجر مقدماتی در بهمن ۱۳۶۱ از دو رزمنده نوجوانی که در حال صرف غذا هستند، گرفته شده است.

نمی‌دانیم الان این بچه‌ها کجا هستند و چه می‌کنند؛ اما چقدر زیبا زندگی کردند، خواب و خوراکشان هم خاص بود و با این دنیایی که ما ساختیم بسیار متفاوت؛ فعالیت‌هایشان هم خاص‌تر؛ به قول شهید «مجید ابوطالبی» سعی کنید که یک صدم آن‌ها فعالیت کنید...

عکسی که میلیون ها نفر را گریاند

این تصویر که به تازگی بر شبکه های اجتماعی منتشر شده تا به حال ملیون ها بیننده داشته و اشک آنها را سرازیر کرده است. یکی از کودکان شرکت کننده در عزاداری های امام حسین (علیه السلام) در عالم کودکانه اش سعی می کند با بطری آب خود، شیرخواره امام حسین (علیه السلام) را سیراب کند.
http://www.jahannews.com/images/docs/files/000324/nf00324318-1.jpg

عکس: جنایتی که هیچ وقت فراموشش نمی‏کنیم



پرواز مسافربری شماره ۶۵۵ شرکت هواپیمایی ایران‌ایر با شناسه «IR655» از بندر عباس به مقصد دبی در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۶۷ (۳ ژوئیه ۱۹۸۸ میلادی) در حرکت بود که با شلیک موشک هدایت شونده از ناو یواس‌اس وینسنس متعلق به نیروی دریایی آمریکای جهانخوار بر فراز خلیج فارس سرنگون شد و تمامی ۲۹۰ سرنشین آن که شامل ۴۶ مسافر غیر ایرانی و ۶۶ کودک بودند جان باختند. آمریکا هرگز از این جنایت بزرگ عذرخواهی نکرد و هیچ‌کدام از خدمه ناو وینسنس تحت پیگرد قرار نگرفتند؛ ویل راجرز فرمانده ناو جنگی آمریکا در پایان خدمت خود مدال شجاعت گرفت.

وبلاگ معظم له به بهانه ‏ی فرارسیدن ایام 13 آبان، روز مبارزه با استکبار جهانی ضمن عذرخواهی از مخاطبان خود به خاطر وجود تصاویر دلخراش اقدام به بازنشر آن می‏نماید. 

پوسترهای عاشورایی آماده برای چاپ



 برای دریافت تصاویر با کیفیت بالا روی آنها کلیک نمایید

 

شهدای نوجوان /تصاویر




«حسین فهمیده» تنها شهید نوجوان جنگ نبود. هرگوشه ای از تاریخ دفاع مقدس را که بگردید، پر است از بزرگمردان کوچکی که تاریخ ایران، شجاعت های آنان را خوب به خاطر خواهد سپرد.

«رهبر 13 ساله». تعبیر بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران درباره نوجوانی که نامش بعد از شهادت، دهان به دهان چرخید و به نماد نوجوان های قهرمان جنگ تحمیلی تبدیل شد. امروز، سالروز شهادت «حسین فهمیده» است. روزی که به همین بهانه، روز «بسیج دانش آموزی» نام‌گذاری شده است.اما حسین فهمیده، تنها دانش آموز شهید جنگ تحمیلی نبود. تاریخ دفاع 8 ساله ایرانیان، نام های دیگری را هم ثبت کرده است. نام رزمنده های کوچکی که تبدیل به قهرمان های بزرگ تاریخ ایران شدند.این گزارش، شما را با چندتا از این بزرگمردان کوچک آشنا می کند:

کوچکترین رزمنده شهید

نام «سرابباغ آبدانان» در استان لرستان را شاید اولین بار باشد که می شنوید. اما اهالی این منطقه کوچک غرب کشور، حالا هرسال اول اسفندماه مهمانان ویژه ای از سراسر کشور دارند. باحضور مهمانانی که برای بزرگداشت کوچکترین رزمنده شهید جنگ تحمیلی به این منطقه می روند.

اسمش «علي جرايه» بود. نوجوان 12 ساله اهل سرابباغ آبدانان. کلاس اول راهنمایی بود که با شدت گرفتن جنگ، تصمیمش را گرفت. هرجوری بود خودش را به گردان 505 محرم ، تيپ11 امير المومنين عليه السلام رساند و راهی جبهه شد. اول اسفند سال 1362 و در جریان عملیات «والفجر5» در منطقه عملياتي مهران از ناحيه سر مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و به شهادت رسید.

 

تک تیرانداز 12 ساله

شاید قدش به اندازه سلاحی بود که در دست می گرفت. اما مهارتش در تیراندازی، از او یک تک تیرانداز قابل ساخته بود. «محمدحسین ذوالفقاری» 10 فروردین 1348 در شهیدیه میبد به دنیا آمد. با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، با کسب رضایت والدین برای گذراندن دوره آموزش نظامی به پادگان رفت. محمدحسین با اصرار زیاد در 23 مهرماه 1360 به جبهه اعزام شد و 18 آذرماه خبر شهادت برادرش در منطقه لاله‌زار بستان را شنید. محمدحسین، تک تیرانداز گردان عاشورا بود که 28 دی ماه سال 1360، وقتی  فقط 12 سالش بود به دلیل اصابت ترکش، به شهادت رسید.

 

روضه عجیب پسر 15 ساله

«مرحمت عزیز می‌تواند بدون محدودیت به منطقه اعزام شود. امضا: سیدعلی خامنه ای، رئیس جمهور».

ضمانت از این محکم تر نمی شد. حالا «مرحمت بالازاده»13نوجوان ساله اهل روستای «چای گرمی» که به خاطر سن کم اش نمی گذاشتند راهی جبهه ها شود، با دستخط رئیس جمهور وقت، عازم جبهه ها شده بود. آن هم با چند جمله کوتاه که در دیدار خصوصی با رئیس جمهور، به او گفته بود:«بگویید دیگر روضه حضرت قاسم را نخوانند. چون او 13 ساله بود که در کربلا جنگید و شهید شد. اما به من که 13 ساله هستم، اجازه جنگیدن نمی دهند.» همین جمله ها بود که او و کارش را حسابی بین رزمنده ها سرزبان ها انداخت.3 سال جنگید و 21 اسفند سال 1363 در عملیات بدر و جزیره مجنون، شهید شد.

 

 

پهلوان 13 ساله!

300 دور در کمتر از 3 دقیقه. مهارت «سعید» آن قدر  در چرخ زورخانه ای بالا بود که همه مسئولان کشوری که ان روز توی زورخانه، هنرنمایی کودک 7 ساله را می دیدند، او را لایق بازوبند پهلوانی می دانستند.بعد از ان نام «سعید طوقانی» بین همه اهالی زورخانه معروف شد و همه او را به عنوان یک باستانی کار پهلوان می شناختند. پدرش «حاج اکبر» از معروف ترین ورزشکاران باستانی کار تهران بود و سعید هم مثل پدر عاشق ورزش باستانی و مرام پهلوانی.

 

شروع جنگ تحمیلی، اول حسرت های سعید بود. نمی توانست ببیند که برادران بزرگترش علی، محمد و حمید به جبهه بروند و او در خانه باشد. مجروحیت علی و به دنبال آن، مفقود شدن محمد در عملیات والفجر یک در بهار سال 62، تصمیم سعید را برای این که جای برادرانش را در جبهه پر کند، دوچندان کرد. سرانجام با اصرار فراوان توانست همراه پدرش و گروهی از ورزشکاران باستانی، برای اجرای ورزش برای رزمندگان اسلام راهی جبهه شود، ولی خود به خوبی می‌دانست که این همه فقط بهانه‌ای است برای حضور در صفوف رزمندگان. در بازگشت از جبهه، آنقدر اصرار ورزید و با دست‌کاری شناسنامه خود و بالا بردن سنش، توانست در بهار سال 1363 راهی جبهه‌ها شود و سرانجام در شامگاه بیست و دومین روز اسفندماه 63 در شرق دجله، سعید هم مثل برادرش آسمانی شد.

 

یک شهر، یک پسر

وقتی شهریور 1359 با شایعه حمله عراقی ها، بعضی از اهالی خرمشهر همه زندگی شان را به دوش کشیدند و از شهر رفتند،کسی باور نمی کرد که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد. اما بهنام 13 ساله تصمیم گرفت بماند.هم می جنگید هم به مردم کمک می کرد. بمباران که می شد می دوید و به مجروحین می رسید. با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد مي‌رساند و چندباری هم به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شيوه‌اي از دست آنان می گريخت. برای فریب عراقی ها  می زده زير گريه و می گفت: «دنبال مامانم می گردم گمش کردم.»

رزمنده های ایرانی، خیلی از اطلاعات خود درباره ارتش عراق را مدیون بهنام بودند. چون عراقی ها که فکر نمی کردند این نوجوان 13 ساله قصد شناسایی مواضع، تجهیزات و نفرات آنها را دارد ، رهایش می کردند.

سرانجام 28 مهرماه 59،نزديك فروشگاه فرهنگيان در خيابان آرش خرمشهر تركشي به سينه‌ بهنام خورد و قهرمان کوچک خرمشهر، جاودانه شد.

آبان ماه سال 1389 هم مسئولان وقت استان خوزستان، به دلیل محل نامناسب مزار شهید «بهنام محمدی» و برای تکریم بیشتر این شهید نوجوان، مزار او را به صورت قالب بندی شده به «تپه شهدای گمنام مسجدسلیمان» منتقل کردند.

 

 

رهبر 13 ساله

خبر را که رادیو اعلام کرد، خیلی ها باور نمی کردند. یک نوجوان 13 ساله با فداکاری و بستن نارنجک به کمر خود، در مسیر تانک دشمن قرار گرفته و ضمن انفجار و انهدام تانک دشمن، خودش هم به شهادت رسیده. کم بعد اماف سخنان امام خمینی(ره) نام «حسین فهمیده» را به عنوان یک قهرمان ملی در تاریخ دفاع مقدس ثبت کرد « رهبر ما آن طفل 13 ساله­ایست که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است با نارنجک خود را زیر تانک انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید».

حسین متولد اول اردیبهشت‌ 1346 در روستای سراجه قم بود. سال 1356 با خانواده اش به کرج مهاجرت کرد و بیست و پنجم یا ششم شهریورماه 1359، یک هفته پیش از اعلام رسمی آغاز جنگ، همراه نیروی مقاومت بسیج به جبهه خرمشهر اعزام شد. از آنجا که در روزهای نخستین، از شرکت او در خط مقدم جلوگیری می‌شد، او با تلاش فراوان برای حضور در خط مقدم اجازه گرفت.

حسین در غروب سی‌ویکم شهریورماه، از نخستین روزهای اعلام تجاوز نظامی ارتش عراق، همراه با محمدرضا شمس به جبهه رفت. این دو، یک بار در هفته اول مهرماه زخمی شده و به بیمارستان ماهشهر اعزام شدند. چند روزی پس از بهبودی با ترخیص از بیمارستان و بازگشت به جبهه و پایان دادن مجدد به مخالفت فرماندهان با حضورشان؛ به خط مقدم اعزام شدند. اما فهمیده بار دیگر در بیست و هفتم مهرماه، طی مقاومت در برابر حمله‌های دشمن دوباره زخمی شد. او سرانجام در 8 آبان ماه 1359 در کوت شیخ، نزدیک ایستگاه راه‌آهن خرمشهر، شهید شد و بقایای بدنش در بهشت زهرا (س) تهران به خاک سپرده شد.

حسین فهمیده دربهشت زهرا، قطعه ۲۴، ردیف۴۴ ٬ شماره۱۱ ٬ به خاک سپرده شده است.

عکس: جانباز سرفراز در حال نماز



 هنــوز هم یادم هست

 
آهنربا که میگرفتــی
پوست بدنش بلنــد میشد ،
ترکش ها را یادگاری
از جنــگ آورده بود!!

عکس:: جمجمه ات را به خدا بسپار

جوان بسیجی، گرچه کلاهخودی پولادین بر سر دارد، اما آن را به نام خالق یکتا و یاد ولایت مسلح کرده است و در حقیقت، جمجمه خود را نه به سپری از آهن، که به نام خدای یکتا و اولیائش سپرده است به گزارش جهان نیوز، عکسی که می بینید، احتمالا در زمستان 1360 یا بهار 1361 گرفته شده است. آن روزها هنوز پیشانی بند در جبهه های جنگ رایج نشده بود و رزمندگان از کلاهخودهای خود برای درج شعارها و اذکار مورد علاقه شان استفاده می کردند. این عکس ناخودآگاه انسان را به یاد آن جمله معروف حضرت امیر(ع) در نهج البلاغه می اندازد:
تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا تَزُلْ عَضَّ عَلَى نَاجِذِكَ أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ تِدْ فِي الْأَرْضِ قَدَمَكَ ارْمِ بِبَصَرِكَ أَقْصَى الْقَوْمِ وَ غُضَّ بَصَرَكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَ
«اگر كوه‏ها از جاى كنده شوند تو ثابت و استوار باش، دندان‏ها را برهم به فشار، كاسه سرت را به خدا عاريت ده، پاى بر زمين ميخكوب كن، به صفوف پايانى لشكر دشمن بنگر، از فراوانى دشمن چشم بپوش، و بدان كه پيروزى از سوى خداى سبحان است»

جوان بسیجی، گرچه کلاهخودی پولادین بر سر دارد، اما آن را به نام خالق یکتا و یاد ولایت مسلح کرده است و در حقیقت، جمجمه خود را نه به سپری از آهن، که به نام خدای یکتا و اولیائش سپرده است و این گونه پای به میدان نهادن است که «احدی الحسنیین» را به دنبال دارد.

عکس / پایی که در "غدیر" جا ماند


این رزمنده "ابراهیم حسامی" نام دارد. او در سال های آغازین دفاع مقدس، یک پای خود را از دست داد و سرانجام در سال 1362، در منطقه عملیاتی "جفیر" شربت شهادت نوشید.
به گزارش جهان نیوز، عکسی که می بینید، یکی از زیباترین تصاویر سال های دفاع مقدس است. نمایشی از عزم آهنین و خلل ناپذیر فرزندان حضرت حیدر(ع). مردانی از تبار "بنیان مرصوص". رزمندگانی که رو به سوی افق، با قدم هایی راهوار و پرتوان در حرکتند تا در جبهه های جهاد اصغر، حماسه بیافرینند و بر عهد خویش با ولایت، با جان خود وفا کنند. و در کنار آنان رزمنده ای که یک پای خویش را نیز از دست داده است، بی مهابا گام بر می دارد. این رزمنده "ابراهیم حسامی" نام دارد. او در سال های آغازین دفاع مقدس، یک پای خود را از دست داد و سرانجام در سال 1362، در منطقه عملیاتی "جفیر" شربت شهادت نوشید.

مسیر پر پیچ و خم تاریخ را که با چشم دل بنگری، پای قطع شده او را خواهی یافت. دقت کن! آن جا. آن سوتر. در سرزمین "غدیر".

جشن تولدی پر از فرزند شهید+عکس

این تصویر مربوط به جشن تولد یکی از فرزندان شهداست که فرزندان شهدای دیگر نیز در آن حضور دارند. این تصویر در تاریخ آبان 63 گرفته شده است.


  انگار همین دیروز بود. در یک چشم به هم زدن 29 سال گذشت. ولی واقعا روزهای به یاد ماندنی در زندگی ایرانی ‌ها داشت رقم می خورد. سال های دهه 60 هر روزش یک خاطره شیرین است. یادتان هست آن روزها پوشیدن لباس سبز و خاکی، آن هم با آرم سپاه پاسدران. آخر لذت و بزرگی بود، کلی عشق می‌کردیم. 

حالا از همون روزها یک تصویر به دستمان رسیده از جشن تولد یکی از همون بچه‌های دهه 60. اطلاعات چندانی از این جشن نداریم، فقط می‌دونیم به غیر از دوتا ازبچه‌ها، مابقی فرزند شهید هستند که باباهاشون یا قبل از تاریخ این عکس و یا بعدش به شهادت رسیده‌اند. 

الان که بعضی از افراد به بیان کردن خاطرات دروغ از امام خمینی(ره) پرداخته‌اند و به خانواده شهدا توهین می‌کنند، گفتیم از امروز ما هم تصاویر فرزندان شهدا رو منشر کنیم.  

 

به تریتب: 1- فاطمه عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 2- حمیدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان)  3- رضا عسکری 4- سید مهدی دستواره(فرزند شهید سید محمدرضا دستواره ) 5- احمدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 6- داود کریمی(فرزند شهدی عباس کریمی) 7- علی پازوکی(فرزند شهید اسدالله پازوکی) 8- خانم اکبری

 هر کدام از این بچه ها در حال حاضر برای خود آقا و خانمی شده‌اند که در طول زندگی روزمره در کنار ما زندگی‌ می‌کنند. 

 سردار شهید عباس کریمی قهرودی، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 

  سردار شهید محمد عبادیان، مسئول تدارکات لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 

سردار شهید سید محمد رضا دستواره، قائم مقام لشکر 27 محمدرسول الله(ص

 

  سردار شهید اسدالله پازوکی، فرمانده گردان حمزه لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 روح همگی شهدا شاد.

20 سال پیاده‌روی در کویر سوزان برای اثبات عشق مادرانه + عکس



فاطمه شاهوردی مادر شهید پرویز شهیکی برای زیارت مزار مطهر فرزندش هر هفته ۱۰ کیلومتر راه را در کویر سوزان ریگان طی می‌کند تا عشق مادرانه‌اش را اثبات کند.
 

به گزارش  فارس، فاطمه شاهوردی مادر شهید پرویز شهیکی ساکن روستای علی‌آباد پشت‌ریگ شهرستان ریگان است که فرزند شهیدش در روستای محمدآباد دهگاوی شهرستان فهرج دفن شده است.

این مادر شهید با توجه به عشق و علاقه‌ای که به فرزند شهیدش دارد هر پنجشنبه از مسیری ریگ‌زار و سخت‌گذر در گرمای طاقت‌فرسای تابستان  و در سرمای سوزناک زمستان به مدت 20 سال به سمت قبور مطهر فرزند شهیدش می‌رود.

مادر شهید شهیکی مسیر 10 کیلومتری را در سخت‌ترین شرایط در آب و هوای گرم و یا سرد، توفان‌های شدید شن و مسیر صعب‌العبور تنها به عشق فرزند شهیدش به مدت پنج ساعت طی می‌کند.

 

این مادر بزرگوار در این مسیر طولانی عکس شهید، مقداری آب و آذوقه را به همراه خود دارد و هر کجا خستگی راه وی را خسته کند، استراحتی اندک می‌کند و سپس به راه خود ادامه می‌دهد.

مادر شهید پرویز شهیکی به همراه خود تسبیحی دارد و با شمردن دانه‌های آن ذکر صلوات و دیگر ذکرها را زمزمه می‌کند.

عکس پسر شهیدم خستگی را از تنم بیرون می‌کند

این مادر شهید هدف از این کار را عشق و علاقه به فرزند شهیدش ذکر کرد و اظهار داشت: به مدت 20 سال است که این مسیر را هر هفته طی می‌کنم و با توجه به اینکه عکس شهید همیشه همراهم است، خسته نمی‌شوم. 

فاطمه شاهوردی بیان داشت: بلندترین تپه‌های شنی دنیا در مسیرم وجود دارند، اما هر هفته از این تپه‌ها عبور می‌کنم و به مزار مطهر فرزند شهیدم می‌روم.

توصیه شهید شهیکی به برادران و خواهرانش

وی افزود: هر زمان فرزندم از جبهه می‌آمد به برادران و خواهران خود می‌گفت به عبادت خدا بپردازند و نمازتان را اول وقت به جا آورید. مادر شهید شهیکی تنها آرزویش را دیدار با مقام معظم رهبری بیان کرد. 

 مادر شهید شهیکی رسیدن به فرزندش را با پای پیاده ترجیح می‌دهد

دهیار علی‌آباد پشت‌ریگ ریگان به خبرنگار فارس گفت: چندین مرتبه به این مادر شهید گفتیم که با وسیله نقلیه ایشان را ببریم، اما قبول نکردند و همیشه با پای پیاده این مسیر 10 کیلومتری را طی می‌کنند. 

علی ابراهیم‌پور ابراز داشت: با توجه به اینکه این مادر شهید علاقه زیادی به فرزند شهیدش دارد هر پنجشنبه این مسیر را پنج ساعته طی می‌کند. پاسدار شهید پرویز شهیکی در سال 48 در روستای علی‌آباد پشت‌ریگ متولد شد، وی با آغاز جنگ تحمیلی وارد جبهه‌های حق علیه باطل شد در چند عملیات زخمی شد، اما مجدا وارد جبهه شد و در  تاریخ 26 آبان ماه سال 64 در منطقه فاو به درجه رفیع شهادت نائل آمد. 

 


امضاء شفاعت نامه پس از شهادت با خون +تصویر عهدنامه

در عهدنامه نیروهای دیده‌بانی لشکر 22 انصارالحسین(ع) آمده است: با یکدیگر عهد می‌بندیم هر گاه فیض عظمای شهادت نصیب هر کدام از ما گردید و خداوند اذن شفاعت داد، شفاعت دیگر یاران را (منوط به پذیرفتن رسالت خون ما بعد از ما) نماییم.



در چند قدمی شهادت بودند؛ خودشان را آماده می‌کردند برای رفتن تا بقیه بمانند؛ هر کدام از 230 هزار شهید انقلاب و دفاع مقدس سفارش‌های زیادی داشتند، آنها از جان‌شان گذشتند و از ما خواستند تا مطیع ولایت فقیه باشیم، حجاب‌‌مان را حفظ کنیم، از نظر علمی در جهان برتر باشیم، انقلاب اسلامی را یاری کنیم و... رسیدن به تمام خوبی‌ها.

در میان ورق‌های تاریخ دفاع مقدس، عهدنامه‌‌هایی به چشم می‌خورد که همسنگران باهم عهد بستند که راه‌ را ادامه دهند، اگر از این جمع هر کدام شهید شدند، دیگری را شفاعت کنند و این عهدنامه می‌ماند تا روزی که این دوستان دوباره دور هم جمع شوند.

نیروهای دیده‌بانی گردان ادوات لشکر 22 انصارالحسین(ع) در دوم دی ماه 1365 عهدنامه‌ای نوشتند؛ این عهدنامه پیش از عملیات «کربلای 4» نوشته شده بود و برخی رزمندگان آن را در عملیات «کربلای 5» امضا کردند. 

در این جمع از امضا کنندگان، فرهاد ترک، حسین رضایی، حسین سلیمی، علی‌اکبر درشته و علی‌رضا نادری به شهادت رسیدند.

 

 

برای این عکس، یازده صلوات بفرستید


عکسی که می بینید، در بهمن ماه 1364 و در ساحل رودخانه اروند گرفته شده است. نکته جالب توجه در این عکس آن است که از 13 نفری که در آن دیده می شوند، 11 نفر به شهادت رسیده اند.
  عکسی که می بینید، در بهمن ماه 1364 و در ساحل رودخانه اروند گرفته شده است. در عکس، تعدادی از غواصان لشگر25 کربلا، قبل از عملیات والفجر8 دیده می شوند که همگی از اعضای گردان "یا رسول(ص)" هستند. نکته جالب توجه در این عکس آن است که از 13 نفری که در آن دیده می شوند، 11 نفر به شهادت رسیده اند. شهدای حاضر در عکس به ترتیب شماره عبارتند از:
1- شهید محمد ایزدی
2-شهید جمال عسگری
3-شهید منوچهر بلباسی
4-شهید حسن فدایی
5-شهید مهدی رحیمی
6-شهید رمضانعلی حبیب پور
7-شهید قربانعلی یزدانخواه
8-شهید عباس میرزاپور
9-شهید حجت الاسلام مهدی عبدالله پور
10-شهید رضا حق پرست
11-شهید حسینعلی فخاری
شادی ارواح حسینی شان، یازده صلوات ختم کنید

کلیپ صوتی: چرا آمریکا قابل اعتماد نیست


کلیپ صوتی: چرا آمریکا قابل اعتماد نیست

رهبر معظم انقلاب در دیدار اخیرشان، دولت آمریکا را دولتى غیرقابل اعتماد، خودبرتربین، غیرمنطقى و عهدشکن و سخت در پنجه‌ تصرّف و اقتدار شبکه‌ صهیونیسم دانستند.

به همین مناسبت پایگاه اطلاع‌رسانی حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای به مرور سابقه‌ بیانات ایشان درباره‌ صفات «غیرقابل اعتمادی»، «خودبرتربینی»، «غیرمنطقی‌ بودن»، «عهدشکنی» و «در تصرف صهیونیست‌‌ها بودن» دولت آمریکا پرداخت.

لینک دانلود


وقتی حیثیت شیطان بزرگ در خلیج فارس بر باد رفت


روایت مردی که یک تنه ناوهای فوق مدرن آمریکا را تحقیر کرد + فیلم

جمهوری اسلامی ایران تجربه رویارویی مستقیم با ناو‌های آمریکایی در خلیج فارس در جریان جنگ تحمیلی را داشته است که از آن جمله ماموریت‌هایی است که به فرماندهی دلاور شهید «نادر مهدوی» و گروه چند نفره تحت امر وی در سال 66 واگذار شد؛ شهید نادر مهدوی با همراهی اندک همرزمانش، خلیج فارس را تا ماه‌ها برای ناوگان فوق‌مدرن‌ آمریکا و متحدانش ناامن کرد و حیثیت نظامی دولتمردان این کشور را بارها به بازی گرفت و کابوسی فراموش نشدنی برای نظامیان آمریکایی به یادگار گذاشت.

 یکی از ماموریت‌های شهید مهدوی در مواجهه مستقیم با ناو‌های آمریکایی، هنگامی بود که نخستین کاروان نفتکش‏‌هاى کویتى تحت پرچم آمریکا و با اسکورت ناوشکن‏‌هاى ابرقدرت غرب، دو روز بعد از تصویب قطعنامه 598 حرکت خود را از سواحل امارات متحده عربى در دریاى عمان آغاز کرد. کاروان اسکورت نفتکش‏‌هاى "گس پرنس " و "بریجتون " - که نام‏‌هاى عربى آنها توسط شرکت آمریکایى عوض شده بودند - با سرو صداى زیادى مأموریت خود را آغاز کرده و به سلامت از تنگه هرمز گذشتند اما، در نزدیکى جزیره فارسى با خطر جدى مواجه شده و نفتکش 400 هزار تنى "بریجتون " با یک مین 270 کیلویى برخورد کرد. بازتاب این حادثه بسیار گسترده بود.

 على‏‌رغم این که آمریکا سعى کرد این حادثه را بى‏ اهمیت تلقى کند اما چنین ضربه‌اى براى حیثیت سیاسى و نظامى آمریکا جبران‏‌ناپذیر بود و مهم‏‌تر از همه این که عملاً ابتکار عمل در خلیج فارس را به دست ایران مى‏‌داد. این رخداد سبب شد که کاروان‏‌هاى بعدى بی‌سر و صدا و تبلیغات و با رعایت پنهان کارى از سواحل کویت به دریاى عمان و بالعکس حرکت کنند، در حالى که همواره خطر مین‏‌ها، قایق‏‌هاى تندرو و موشک ‌هاى کرم ابریشم را احساس می‌کردند.

نادر مهدوی، سرانجام در 16 مهر ماه 1366 پس از آن که ناوگروهِ تحت امرش، یک فروند بالگرد آمریکایی را سرنگون ساخت، با آتش مستقیم تفنگداران دریایی آمریکایی مجروح شد و به اسارت آنان در آمد. سپس در عرشه ناو «یو اس. چندلر» مورد شکنجه قرار گرفته و به شهادت رسید.

 یاد و خاطره شهیدان نادر مهدوی و بیژن گرد گرامی باد.

 

دانلود


«حسن طلا» نجفی است، نه آمریکایی


مادر شهید «حسن فاتحی» می‌گوید: چون موهای حسن آقا طلایی بود، در جبهه به او می‌گفتند «حسن طلا». همین ظاهرش او را شاخص کرده بود و خیلی‌ها پسرم را می‌شناختند.

کم سن و سال بودند، 15، 16 و ... ساله. با آن سن کم‌شان مردی بودند و می‌رفتند تا با اسلام آمریکایی بجنگند. می‌جنگیدند با آنهایی که دین محبت را وارونه نشان می‌دادند و همین 15 ـ 16 ساله‌ها برای همیشه پیروز میدان شدند.

سال‌ها می‌گذرد از رفتنش، ماندش در جزیره مجنون و رجعتش بعد از 12 سال؛ آن هم با موهای طلایی. موهای طلایی که او را خاص کرده و بین بچه‌ رزمنده‌ها به «حسن طلا» معروف شده بود.

صدیقه دُریاب مادر شهید «حسن فاتحی» معروف به «حسن طلا» است؛ این مادر مهربان در گفت‌وگو با فارس از زمان تولد تا رجعت فرزند شهیدش را روایت می‌کند:

شهید حسن فاتحی

* حسن، در نجف به دنیا آمد

پدر و مادرم اصفهانی بودند؛ در کودکی به عراق رفتند و در شهر نجف اشرف مستقر شدند؛ ما هم از کودکی در نجف بزرگ شدیم؛ همسرم مرحوم «جان‌محمد فاتحی» که با برادر و پسرعمویشان به عراق برای کار رفته بودند، در منزل پدرم ساکن شدند؛ بعد از آشنایی با وی ازدواج کردیم.

حسن فرزند پنجم خانواده بود که 20 شهریور 1348 در نجف اشرف به دنیا آمد؛ وقتی او دو ساله بود، در سال 1350 ما را از عراق بیرون کردند و زمانی که وارد ایران شدیم، با توجه به سردی هوا ما را به جیرفت استان کرمان بردند؛ برای همه ما که از عراق آمده بودیم، چادر زدند؛ اطراف مان کوه بود؛ محل موقت زندگی‌مان به قدری جمعیت زیاد بود که یک بار حسن‌آقا را گم کردم و بعد از ساعتی در پشت بلندگو اعلام کردند: «بچه‌ای با موهای طلایی پیدا شده، خانواده‌اش بیایند و او را تحویل بگیرند». بعد از 3 ماه ما را از کرمان به اصفهان منتقل کردند و بعد از 2 ـ 3 سال در شاهین‌شهر ساکن شدیم.

* تا هفت سالگی موهای طلایی حسن‌ را می‌بافتم

موهای حسن، طلایی و خیلی زیبا بود؛ تا زمانی که او هفت ساله بود، موهایش را می‌بافتم و آن را با روبان قرمز رنگ می‌بستم؛ بعد که به مدرسه رفت، موهایش را کوتاه کردم و تا الان نگه داشتم؛ با اینکه دختر هم داشتم اما دلم نمی‌آمد موهای قشنگ حسن را کوتاه کنم.

* سرباز 9 ساله امام(ره) در انقلاب 

پدرم روحانی بود و در واقع تمام اقوام دور و نزدیک ما مذهبی و مؤمن هستند؛ منزل ما نزدیک مسجد محله بود؛ به همراه بچه‌ها برای اقامه نماز و سایر برنامه‌ها به مسجد رفت و آمد می‌کردیم. همین امر سبب شده بود که بچه‌ها با نهضت امام خمینی(ره) آشنا شوند؛ حسن در آن زمان 9 ساله بود و بدون ترس به همراه برادر و دوستانش در پخش اعلامیه و نوارهای امام(ره) شرکت می‌کرد.

بعد از پیروزی انقلاب و آغاز درگیری ضدانقلاب در کردستان، پسر بزرگترم، «جاسم» از مسجد محله به جبهه غرب اعزام شد؛ خیلی نگران بودم؛ خواب یکی از اقوام شهیدمان را دیدم که گفت: «خاله، ناراحت نباش، جاسم‌ات شهید نمی‌شود اما حسن شهید می‌شود».

آن زمان حسن‌آقا با اینکه سن کمی داشت، از نظر جسمی و روحی زود بزرگ شد؛ او قبل از اینکه به جبهه برود، وارد بسیج شد، هر کاری می‌توانست انجام می‌داد و حتی در خیابان‌ها پاسبان بود.

وقتی پسر بزرگترم به سربازی رفته بود؛ حسن در کارخانه هلیکوپترسازی شاهین‌شهر مشغول به کار شد و یک سال در آنجا کار کرد و برای برادر بزرگترش پول می‌فرستاد؛ او با قلب بزرگش احکام الهی را اجرا می‌کرد و در مقابل منافقین می‌ایستاد.

* به من نگفته بود غواصی یاد گرفته

حسن، در بین بچه‌هایم قدبلندتر و قوی‌تر بود؛ چند سالی که از جنگ می‌گذشت او با لشکر 14 امام حسین(ع) راهی جبهه شد و به مدت یک سال در جبهه و گردان غواصی حضرت یونس لشکر 14 امام حسین(ع) حضور داشت.

البته در آن مدت من نمی‌دانستم که حسن‌آْقا دوره آموزش غواصی و ورزش رزمی گذرانده است، چون بچه بود و من فکر نمی‌کردم که دنبال این مسائل باشد.

حتی گزارشگران رادیو در جبهه با او مصاحبه کرده بودند که خیلی با اقتدار هدفش را از جبهه رفتن و دفاع از اسلام بیان کرده بود.

* تافت مو را هم با خودش به جبهه می‌برد

حسن آقا به ظاهر خود خیلی توجه داشت؛ خوش‌تیپ و خوش‌لباس بود؛ در حدی که برای مرتب ماندن موهایش در جبهه، «تافت مو» هم برده بود. چون موهای حسن آقا طلایی بود، در جبهه به او می‌گفتند «حسن طلا». همین ظاهرش او را شاخص کرده بود و خیلی‌ها پسرم را می‌شناختند و بعد از شهادتش دوستان و همرزمان از ویژگی‌ها و شجاعتش برای‌مان تعریف می‌کردند.

شهید حسن فاتحی، نوجوان مو طلایی در جمع نیروهای لشکر 14 امام حسین(ع)

* اگر شهید شدم راه مرا ادامه دهید

او 17 سال بیشتر نداشت و در وصیت‌نامه‌اش برای خواهرانش نوشت: «مثل حضرت زینب(س) باشید»؛ دفعه آخر هم می‌خواست برود، ‌گفت: «اگر من مجروح و زخمی شدم؛ اگر شهید شدم و نیامدم، شما راه مرا ادامه بدهید».

تا اینکه پسرم در 14 دی 1365 و در جریان عملیات «کربلای 4» منطقه ام‌الرصاص به شهادت رسید و پیکرش را نتوانستند به عقب بازگردانند.

وقتی خبر شهادت حسن آقا را آوردند، آخرین عکس او که با لباس غواصی است، داخل ساکش بود و در نامه‌ای هم نوشته بود: «وصیت نامه‌ام در کمدم است».

آخرین تصویر از شهید حسن فاتحی قبل از عملیات

* پسرم را از تار موی طلایی‌اش شناسایی کردم

هر لحظه از عمرم را منتظر آمدن حسن بودم؛ گاهی فکر می‌کردم که او اسیر شده است؛ گاهی می‌گفتم شاید مجروح شده و او را بیمارستان شهرهای دیگر برده‌اند؛ شاید این بچه گم شده است و به خاک عراق رفته و نتوانسته به ایران برگردد؛ سال‌ها از حسن خبری نداشتیم؛ وقتی که اسرا در سال 69 به کشور بازگشتند، سراغ آنها رفتم تا خبری از حسن بگیرم؛ بچه‌های لشکر 14 او را می‌شناختند اما خبری از او نداشتند؛ هر کدام از عزیزان حرفی می‌زدند.

بعد از اینکه خبر دادند او جاویدنشان است، مزار خالی در گلستان شهدای اصفهان دادند؛ وقتی دلم می‌گرفت سر مزارش می‌رفتم؛ پدر شهید هم بعد از 12 سال بی‌خبری از حسن آقا به رحمت خدا رفت و بالاخره چهل روز بعد از فوت همسرم، استخوان‌‌های پسرم را آوردند؛ وقتی برای شناسایی رفتیم، استخوان‌هایش تیره رنگ شده بود؛ پلاکش همراهش بود؛ حتی موهای طلایی حسن روی لباس‌هایش بود.

او وصیت کرده بود که پیکرش را در گلستان شهدای اصفهان به خاک بسپاریم که به به وصیتش عمل کردیم؛ برای او مراسم ختم گرفتیم؛ وقتی دلم می‌گیرد سر مزار پدر شهید می‌روم.

آخرین تصویر ماهواره‌ای از حسن طلا در نیزارها

* اسم حسن که می‌آید دلم می‌لرزد

هر وقت در هر جایی اسم حسن را می‌آورند، پیش خودم می‌گویم: «حتما باز هم خبری از او آوردند؛ شاید خودش برگشته است». علاقه خاصی به حسن‌ آقا دارم؛ بعد از شهادتش خداوند خیلی به من صبر داد؛ وقتی دلم برایش تنگ می‌شود، گریه می‌کنم؛ همیشه در فکرش هستم و دلم می‌سوزد؛ چه می‌شود گفت، خوش به سعادتش دلش می‌خواست شهید بشود که شد.

 

این عکس‌ها حالتان را عوض می‌کند


تصویری که از دفاع مقدس در ذهن خیلی هاست، همان تصاویر رزمنده ها با لباس رزم و سلاح به دست و آرپی جی بر دوش است. اما این، همه جنگ نبود. رزمنده ها هم اوقات فراغت داشتند، کارهای روزانه شان را می کردند و خیلی وقت ها که نیازی به جنگ و دفاع نبود، سلاح هایشان را کنار می گذاشتند و می شدند عین بقیه آدم های پشت جبهه. به کارهای روزانه می رسیدند، ورزش می کردند، مطالعه می کردند. سروصورتشان را صفا می دادند و بعضی های دیگر هم هوای همرزمانشان را داشتند و مشغول کارهای خدماتی می شدند. هرکسی با هرمهارتی تلاش می کرد به رزمندگان دیگر کمک کند. یکی نانوایی بلد بود، یکی کفاشی، یکی خیاط بود و یکی دیگر استاد سلمانی.

 

شاید آغاز هفته دفاع مقدس، بهترین بهانه باشد برای روایت های متفاوت از زندگی مردان شجاع و فداکاری که این حماسه 8 ساله را به نام خود ثبت کردند. عکس هایی که در این گزارش می بینید، روایت متفاوتی از همین ساعت های فراغت در جبهه هاست. بیشتر این عکس ها ی این گزارش از مجموعه های «فرهنگ جبهه» که در همان سال های دفاع مقدس منتشر می شد، انتخاب شده است.

نانوایی صلواتی، با شاطرهایی که تنور داغ نانوایی شهرشان را رها کرده بودند تا نان تازه و داغ به همرزمانشان بدهند

 

این هم خیاطی صلواتی. با عکس هایی که خیاط از قهرمان های زندگیش، دورو بر چرخ کوچک خیاطی نصب کرده است

 

این هم یک کفاشی صلواتی

 

ماشین های دستی اصلاح  را یادتان هست؟ ابزار ساده و کوچکی که در بی برقی، بدجوری به داد می رسید

 

یک آرایشگاه مدرن تر ، البته از نوع صحرایی. با استاد سلمانی که دیوارهای دکان صلواتی اش را هم تزئین کرده

 

شاید با این حمام ها خاک و غبار را از تن شان می تکاندند. اما اخلاق و منش شان همان طوری خاکی می ماند

 

وقتی آشپزها دست به کار می شدند تا یک گروهان یا یک گردان را سیر کنند

 

برای آنهایی که طعم غذاهای جبهه را چشیده اند، این عکس پر از خاطره است

 

فقط یک توپ کافی بود تا بهانه ورزش هم جور شود. حتی با سیم هایی که حکم تور والیبال پیدا می کردند

 

 زیر یک خم همدیگر را می گرفتند تا برای ضربه فنی دشمن، روحیه بگیرند

 

این هم قدرت نمایی پهلوان های ایرانی

 

نقش محبوب روی کلاه ، سفارشی قبل از عملیات

 

نامه نوشتن از جبهه برای مخاطبان خاص.خدا می داند همین صندوق کوچک زردرنگ، چه خاطره هایی در دلش جا داده

روایت حاجی بخشی از ذوالجناح جبهه‌ها+عکس

 در روزهای دفاع مقدس اتفاقات گوناگونی رخ می‌داد که متاسفانه به برخی از آنها کمتر پرداخته شده است. یکی از این موارد که در غرب کشور بیشتر اتفاق می‌افتاد قاطره‌هایی بود که نقش به سزایی در پیشبرد عملیات‌ها و اهداف رزمندگان داشت. این خاطره در وبلاگ الوارثین منتشر شده است:

حکایتی رو از مرحوم حاج بخشی شنیدم که می‌گفت: به من ماموریت دادند که برای استفاده عملیات در مناطق کوهستانی تعدادی قاطر بخرم و من هم برای خرید این چهارپا به مناطق عشایری و روستایی رفتم. در یکی از روستاها تعدادی قاطر انتخاب کردیم و قرار شد که نزد اهالی روستا بماند تا ما کامیون تهییه کنیم و اونها رو به جبهه انتقال دهیم.

ما رفتیم و با کامیون برگشتیم و قاطرها رو سوار کامیون کردیم. یکی از اونها کم بود. سراغش رو گرفتیم و گفتند: صاحب قاطر برده لب رودخانه تا آبش بدهد. با ماشین رفتیم سمت رودخانه که از وسط ده رد می‌شد و با منظره عجیبی مواجه شدیم. دیدم یک پارچه سبزی روی این حیوان انداخته و با علاقه‌ای خاص دارد اون رو شستشو می‌ده و با این حیوان داره حرف می‌زنه.

به شوخی گفتم: بابا چی کار می‌کنی؟ رهاش کن کار داریم. داری لوسش می‌کنی.

اون روستایی با صفا در جواب ما گفت: حاجی این حیوان از این به بعد سعادتمند است، او انتخاب شده. اون مرکب مجاهدان راه خدا خواهد شد. اون ذوالجناح رزمندگان خواهد بود.

حاجی بخشی می‌گفت: این مرد روستایی آنقدر گفت تا اشک ما رو درآورد.

 

گردانی در لشگر سیدالشهداء(ع) داشتیم به نام گردان صابرین، یا به قول رزمندگان لشگر گردان قاطریزه. این گردان وظیفه‌اش از یک طرف رساندن آب و غذا و مهمات به رزمندگان در خط مقدم بود و از طرف دیگر انتقال مجروحین و شهدا به عقب جبهه بود.

خدایی ماموریت سخت و طاقت فرسایی هم داشتند و شاید به خاطر صبوریشان به آنها گردان صابرین می‌گفتند. رزمندگان این گردان آدم‌های ورزیده ای بودند. آنها پای پیاده در حالی که مقدار زیادی مهمات و آذوقه بار قاطرها بود چندین کیلومتر طی می‌کردند تا به خط مقدم برسند و در این مسیر خطرات زیادی را به جان می‌خریدند و از همه سخت تر وقتی بود که باری از مهمات رو با قاطر حمل می‌کردند و کافی بود با یک انفجار خودشون هم دود بشند. و شاید سخترین لحظه برای رزمندگان این گردان وقتی بود که باید پیکر شهیدی رو به عقب می آوردند.

این عکس مربوط به عملیات بیت المقدس 6 است که در اواخر اردیبهشت ماه 67 در ارتفاعات شیخ محمد که مشرف به شهر ماووت بود انجام شد.  در تصویر پیکر دو رزمنده شهید لشگرده سیدالشهداء (ع) دیده می‌شود که روی مرکب بسته شده است. شاید ساعت‌ها طول کشید که این ابدان مطهر تا پشت جبهه رسید. این دو رزمنده که مرکب مسافران بهشت را هدایت می‌کنند چه حالی داشتند. اگر من بودم پشت سرشون یک دل سیر گریه کرده بودم و می‌خوندم:

ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود

آن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

و خوشا به حال این حیوان که مرکب بهشتیان شد.

شناسایی شهید گمنام توسط مادرش


 این روزها که به هفته دفاع مقدس نزدیک می‌شود عطر و بوی شهدا بیشتر در محیط زندگی‌مان جریان دارد. چندی پیش در یک برنامه تلویزیونی یکی از شهدای گمنام شناسایی شد. این بار نیز حمید داودآبادی (نویسنده انقلاب اسلامی و دفاع مقدس) روایت پیدا شدن یک شهید گمنام توسط مادرش را حکایت کرده است:

 
یه کاغذ گذاشته بودن کنار پیکر که روش نوشته بود:
 
احتمالا غواص
 
تاریخ شهادت ۱۹/۱۰/۱۳۶۵
 
محل شهادت شلمچه
 
هیچی نداشت. نه پلاک، نه کارت شناسایی! هیچ جای لباسش هم نوشته ای به چشم نمی خورد که بشود شناسایی اش کرد. واسه همین تمام لباساش رو درآوردن بلکه جاییش اسم و مشخصاتش رو نوشته باشه.
 
فقط معلوم بود از غواصان کربلای پنجی بوده.
 
بالاجبار به عنوان شهید گمنام، در بهشت زهرا (س) دفن شد.
 
 
چند سال که گذشت، برحسب اتفاق، مادری که دنبال فرزند مفقودش می گشت، عکس او را دید و پسرش را شناسایی کرد.
 
از آن روز به بعد روی سنگ مزار، بجای «شهید گمنام» نوشتند:
 
«شهید سیدجلال حسینی»

نامه خواندنی سرلشکر سلیمانی در قدردانی از ابراز همدردی رهبر انقلاب/

در پی پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت درگذشت والده فرمانده نیروی قدس سپاه، سردار سرلشکر قاسم سلیمانی طی نامه‌ای به معظم‌له از اظهار همدردی و الطاف ایشان قدردانی کردند.

متن نامه زیبا، متواضعانه و درس آموز سردار سرلشکر پاسدار قاسم سلیمانی به مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا که یاد و خاطره سرداران شهید هشت سال دفاع مقدس را زنده می کند به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر رهبر عزیز و گرانقدرم حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (مدظله العالی)

با عرض سلام و ادب

حقیر پیوسته شرمنده ی کوتاهی در توفیقاتی هستم که خداوند سبحان از برکت انقلاب و اعتماد حضرتعالی مرا از آن بهره مند نموده است.

اگر چه بیش از بیست سال است که همواره از لطف و محبت بزرگوارانه رهبرم برخوردارم اما پیوسته در حسرت جبران حقیقی آن در شرمندگی به سر می برم.

امید به آن دارم که خداوند منان با توفیق جان باختن در این راه با عظمت، فرصت جبران شرمساری ام را عطا فرماید.

بر همگان واضح است عنایات بزرگوارانه حضرت عالی که هیچگاه خود را لایق و شایسته آن ندانسته ام ، از باب تذکر و تأکید بر ارزش ها و برجستگی مجاهدت در راه خداست.

پیام محبت آمیز آن رهبر فرزانه، مرهمی بر مصیبت غیر قابل جبران از دست دادن مادری است که چه بسا هر حادثه مادی و معنوی را بتوان با توفیقاتی علاج نمود اما از دست دادن پدر و مادر تنها خسارت جبران ناپذیر این عالم است.

خداوند را شاکرم که ما را از توفیق مادری بهره مند نمود که با مراقبت شصت ساله در برگزاری روضه ی امام حسین (ع) و مجالس اهل بیت (علیهم السلام) به رغم فقر دوران گذشته و محافظت هفتاد ساله بر لقمه حلال و رد زکات در داشتن و نداشتن و عشق به امام (ره) که همه آنها را در عشق به آن رهبر بزرگوار خلاصه نموده بود؛ منشأ افتخار ابدی ما گردید.

از خداوند متعال برای آن رهبر بی بدیل و سکان دار حقیقی عالم اسلام آرزوی طول عمر، توفیق، سربلندی و سلامتی روزافزون می نمایم.

کوچکترین سربازتان

قاسم سلیمانی

در نامه‌اش نوشته بود...